مراتب شناخت طبيعت
از نظر قرآن استعداد شناخت طبيعت در افراد بشر نهاده شده است و انسانها بايد با استفاده از حواس ظاهرى و عقل خود آيات الهى را بشناسند و ازآنها در جهت نزديكى به خداوند بهره ور شوند. در اينجا مى خواهيم بگوئيم كه هر جا در قرآن صحبت از آيات الهى در جهان طبيعت است خداوند قابليت فهم آنها را به گروههاى خاصى نسبت مى دهد. ما در اينجا نمونه هايى از اين آيات را مى آوريم:
درباره متفكران
«هو الذى انزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجرفيه تسيمون ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل والاعناب و من كل الثمرات ان فى ذلك لآيه لقوم يتفكرون »(نحل، 11-10)
(اوست خدائى كه آب را از آسمان فرو فرستاد تا از آن بياشاميد و با آن گياهان و درختان پرورش دهيد و حيوانات خود را در آن به چرا بفرستيد، و با آن براى شما زراعت رامى روياند و همچنين زيتون و نخل و انگور و [به طور خلاصه]همه ميوه ها را. مسلما در اين امر نشانه روشنى است براى گروهى كه فكر مى كنند.)
درباره عقلا
«ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بث فيهامن كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون » (بقره، 164)
(به يقين در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، وكشتيهايى كه در دريا به سود مردم در حركتند. و آبى كه خداونداز آسمان نازل كرده، و با آن زمين را پس از مرگ زنده نموده وانواع جنبندگان را در آن گسترده است، و همچنين در گرداندن بادها از هر سوى و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان است نشانه هايى ست براى مردمى كه عقل دارند و مى انديشند.)
درباره اولى الالباب
«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يجعله حطاما ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب » (زمر، 21)
(آيا نمى بينى كه خدا آب را از آسمان فرو فرستاد و آن را درنهرهاى زمين روان ساخت، آنگاه بوسيله آن گياهان رنگارنگ را بروياند و سپس آن را خشك مى سازد و تو آن را زرد شده مى بينى و آنگاه آن را به صورت گياهان خرد شده در مى آورد. بى شك اين مطلب عبرتى است براى صاحبان خرد.)
درباره مؤمنين
«الم يروا انا جعلنا الليل ليسكنوا فيه و النهار مبصرا ان فى ذلك لايات لقوم يؤمنون » (نمل، 86)
(آيا آنها نديدند كه ما شب را قرار داديم تا در آن آرام گيرند وروز را روشن ساختيم تا در آن چيزها را ببينند. بى شك در اين امر نشانه هايى است براى كسانى كه ايمان دارند.)
درباره متقين
«ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات والارض لايات لقوم يتقون » (يونس، 6)
(مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها وزمين آفريده نشانه هايى است براى آنهايى كه پرهيزكارند.)
درباره عالمان
«هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدرناه منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب ما خلق الله ذلك الا بالحق يفصل الآيات لقوم يعلمون » (يونس، 5)
(اوست خدائى كه خورشيد را روشنى بخش و ماه را نورانى قرار داد و براى آن منزلگاههايى مقدر كرد تا عدد سالها وحساب [كارها] را بدانيد. خداوند اين را جز به حق نيافريده است. او آيات خود را براى دانشمندان شرح مى دهد.)
ارباب تذكر
«ماذراكم فى الارض مختلفا الوانه ان فى ذلك لاية لقوم يذكرون » (نحل، 13)
(و آنچه براى شما در زمين به رنگهاى گوناگون بيافريد. مسلمادر اين امر نشانه روشنى است براى گروهى كه متذكر مى شوند.)
پذيرندگان كلام حق
«و من آياته منامكم بالليل و النهار و ابتغاؤكم من فضله ان فى ذلك لآيات لقوم يسمعون » (روم، 23)
(و از نشانه هاى اوست خفتن شما در شب و روز و روزى خواستن شما از فضل او. بى شك در اين امر نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه گوش شنوا دارند.)
ارباب يقين
«و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلاتبصرون » (ذاريات، 21-20)
(و در زمين نشانه هاى روشنى است براى آنهايى كه يقين دارند،و همينطور است در مورد نفوس تان، آيا به چشم بصيرت نمى نگريد.)
صاحبان تفقه، توسم، بصيرت، نهى،...
«و هو الذى انشاكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع قد فصلنا الآيات لقوم يفقهون » (انعام، 98)
(اوست كسى كه شما را از يك نفس آفريد، انسانهايى با آفرينش كامل و انسانهايى وديعه گذاشته شده با آفرينش ناتمام،ما نشانه هاى خود را بر شمرديم تا آنهايى كه داراى درك هستندبينديشند.)
«فاخذتهم الصيحة مترفين فجعلنا عاليها سافلها امطرناعليهم حجارة من سجيل ان فى ذلك لايات للمتوسمين » (حجر، 75-73)
(سرانجام به هنگام طلوع آفتاب صيحه [صاعقه يا زمين لرزه]آنها را فرا گرفت. سپس شهر را زير و زبر كرديم و بارانى ازسنگ بر آنها فرو ريختيم. در اين سرگذشت نشانه هايى است براى هوشياران.)
«يقلب الله الليل و النهار ان فى ذلك لعبرة لاولى الابصار» (نور، 44)
(خداوند شب و روز را دگرگون مى سازد، و در اين امر عبرتى است براى صاحبان بصيرت.)
«كلوا و ارعوا انعامكم ان فى ذلك لايات لاولى النهى »(طه، 54)
(هم خودتان بخوريد و هم چهارپايانتان را در آن به چرا بريد،بى شك در اين امر نشانه هاى روشنى است براى صاحبان عقل.)
نتيجه كلى كه از مقايسه آيات مربوط به معرفت طبيعت بدست مى آيد اين است كه:
اولا سطوح مختلف براى فهم يك پديده وجود دارد.
ثانيا مقدمات لازم براى درك مسائل مختلف طبيعت متفاوت است.
ثالثا براى دستيابى به شناخت عميق تر از طبيعت بايد پژوهندگان هر چه بيشتر خود را به همه خصوصيات ذكر شده در آيات فوق الذكر متصف كنند.اين خصوصيات را مى توان در سه مقوله زير خلاصه كرد: داشتن پشتوانه علمى، تعقل، ايمان و تقوى.
در اينجا ممكن است سؤال شود كه نقش ايمان و تقوى در شناخت صحيح طبيعت چيست و به چه دليل در آياتى نظير:
«قل انظروا ماذا فى السماوات و الارض و ما تغنى الآيات والنذر عن قوم لا يؤمنون » (يونس، 101)
(بگو بنگريد كه در آسمانها و زمين چه چيزهايى است، و البته مردم بى ايمان را نشانه هاى الهى بى نياز نخواهد كرد.)
«اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم ان فى ذلك لآية و ما كان اكثرهم مؤمنين » (شعراء، 8-7)
(آيا به زمين نگاه نكردند كه ما تا چه حد در آن از انواع گياهان پر فايده رويانيديم؟ در اين مطلب نشانه روشنى است ولى اكثرآنها هرگز مؤمن نبوده اند.)
«و ما انت بهاد العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن بآياتنا فهم مسلمون » (روم، 53)
(و تو نمى دانى مردم كوردل را از ضلالت به راه هدايت آورى.تو مى توانى سخن ما را تنها به گوش كسانى برسانى كه به آيات ما ايمان دارند. اينها هستند كه اسلام مى آورند.)
خداوند شناخت صحيح از غير اهل ايمان را نفى كرده است و در آياتى نظير:
«ان فى السموات و الارض لآيات للمؤمنين » (جاثيه، 3)
(همانا در آسمانها و زمين نشانه هايى است براى كسانى كه ايمان دارند.)
«ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات والارض لآيات لقوم يتقون » (يونس، 6)
(همانا در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها وزمين آفريده نشانه هايى است براى آنها كه پرهيزكارند.)
فهم برخى از آيات خداوندى در طبيعت را به اهل ايمان و تقوى نسبت داده است؟ مگر نه اين است كه تفكر منطقى از همه كس (چه مؤمن و چه كافر) ساخته است و حتى در خود قرآن با كفار و مشركين به طريق منطقى استدلال شده است؟ براى جواب به اين سؤال از خود قرآن كمك مى گيريم. با توجه به ملازمه اى كه بين تقوى و ايمان هست:
«و اتقوا الله ان كنتم مؤمنين » (مائده، 57)
(اگر ايمان داريد تقواى الهى داشته باشيد.)
و آياتى نظير:
«ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا» (انفال، 29)
(اگر تقواى الهى داشته باشيد خداوند وسيله تميز حق از باطل را به شما عطا مى كند.)
«ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون » (اعراف، 201)
(آنان كه تقوى دارند هنگامى كه دچار وسوسه هاى شيطان مى شوند به ياد خدا مى افتند و همين باعث مى شود كه بصيرت پيدا كنند.)
«و من يؤمن بالله يهتد قلبه...» (تغابن، 11)
(هر كس به خدا ايمان آورد خدا دلش را هدايت مى كند...)
مى توان گفت كه در اثر ايمان، انسان نيروى تميز بين حق و باطل را پيدا مى كند و قوه عاقله او دور از شوائب القائات شيطانى فعاليت مى نمايد.
حديث:
«لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السماء»
(اگر نه اين بود كه شيطانها اطراف دلهاى بنى آدم گردش مى كنند آنها حتما ملكوت آسمان را مى ديدند.)
كه از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است و روايت:
«من لم يهذب نفسه لم ينتفع بالعقل »
(كسى كه نفس خود را از آلودگيها پاكيزه نگرداند از عقلش استفاده اى نمى برد.)
كه از امام على عليه السلام مامور است اين نظر را تاييد مى كنند.
بنابراين نقش مهم تقوى و تزكيه نفس اين است كه جلوى لغزشهاى عقل را مى گيرد. اما از برخى از آيات قرآنى و ماثورات اسلامى مى توان استنباط كرد كه تاثيرتزكيه محدود به دفع آفات شناخت نيست، بلكه در اثر تزكيه و تهذيب نفس انسان مى تواند به معارفى وراى آن چه از طريق تجربه و تفكر حاصل مى شود دست يابد. ما در اينجا بعنوان نمونه چند مورد را ذكر مى كنيم:
1- در قرآن كريم آمده است:
«واتقو الله و يعلمكم الله...» (بقره، 282)
(تقواى الهى داشته باشيد و خداوند به شما خواهد آموخت...)
«و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا...» (عنكبوت، 69)
(و آنان را كه در راه خدا مجاهدت مى كنند به راههاى خويش هدايت مى كنيم...)
«و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين » (انعام، 75)
(ما ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم ارائه نموديم تا به يقين برسد.)
2- از رسول اعظم صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده است كه فرمود:
«ما اخلص عبدلله عزوجل اربعين صباحا الا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه »
(هيچ بنده اى چهل صبح خود را خالص براى خدا قرارنمى دهد مگر آنكه چشمه هاى حكمت از دلش به زبانش جارى مى شود.)
3- در نهج البلاغه از امام على عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«قد احيا عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع كثير البرق. فابان له الطريق و سلك به السبيل، و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دارالاقامة وثبتت رجلاه بطمانينة بدنه فى قرارالامن و الراحة، بمااستعمل قلبه، و ارضى ربه »
(عقلش را زنده ساخته و شهوتش را ميرانده است، تا آنجا كه جسمش به لاغرى گرائيده و خشونت غلظت اخلاقش به لطافت تبديل شده، برقى پر نور در وجودش درخشيده و راه هدايت را برايش روشن ساخته، و در طريق الهى او را به راه انداخته، همواره در مسير تكامل از بابى به باب ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراى زندگى جاودانه راه يافته، و درقرار امن و راحت، با آرامش و اعتماد قرار گرفته است. اينهاهمه بخاطر آن است كه عقل و قلبش را به كار واداشته وپروردگارش را راضى ساخته است.)
و نيز در نهج البلاغه آمده است:
«هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استعوره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون »
(علم و دانش با حقيقت و بصيرت به آنها روى آورده و روح يقين را لمس كرده اند و آنچه به دنياپرستان هوسباز مشكل مى شمردند بر آنها آسان است و آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند.)
به هر حال، آنچه مسلم است اين است كه دريچه الهام و اشراق به روى همه كس باز نيست و از اين موهبت تنها كسانى كه زمينه دريافت فيض از اين مجرا را دارا شده اند و مورد لطف الهى قرار گرفته اند برخوردار مى گردند. راهى كه به روى همگان باز است بهره گيرى از تجربه و تعقل است و البته براى توفيق دراين كار بايد از آفات شناخت بر حذر بود.
مجارى شناخت طبيعت
آيات زيادى در قرآن می باشد كه از آنها مى توان مجارى شناخت طبيعت از ديدگاه قرآن را استنباط نمود. ما بحث را از آيه شريفه:
«و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون » (نحل، 78)
(خداوند شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد در حاليكه چيزى نمى دانستيد و براى شما گوش و چشم و دل[عقل] قرارداد، باشد كه شكر نعمت او را به جاى آوريد.)
شروع مى كنيم. از اين آيه نتيجه مى شود كه معلومات ما از طريق سمع وبصر و فواد به دست مى آيد. در اينجا از حواس ظاهرى تنها از سمع و بصر ياد شده است، زيرا اين دو ابزار عمده كسب معلومات از جهان طبيعت هستند، و البته از برخى ديگر از ايات قرآن مى توان وسيله بودن ساير حواس ظاهرى (شامه،لامسه،ذائقه) در ادراك برخى از حقايق دنياى خارجى را استنباط نمود. ما در اينجا به ذكر سه نمونه از اين آيات مى پردازيم:
«و لما فصلت العير قال ابوهم انى لاجد ريح يوسف لولاان تفندون (يوسف، 94)
(و چون كاروان [از مصر] بيرون آمد، پدرشان [يعقوب]گفت: من بوى يوسف را احساس مى كنم، اگر مرا سفينه نخوانيد.)
«و لو نزلنا عليك كتابا فى قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الاسحر مبين » (انعام، 7)
(و اگر نامه اى بر روى صفحه اى بر آنها نازل كنيم [و علاوه برديدن] آن را با دستهاى خود لمس كنند باز كافران مى گويند:اين چيزى جز يك سحر آشكار نيست.)
«... فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سواتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة...» (اعراف، 22)
(... و چون از آن درخت تناول كردند عورتهايشان در نظرشان نمودار شد، و بر آن شدند كه بوسيله برگ درختان بهشت عورتهاى خود را بپوشانند...)
فواد را به قوه درك امور و تعقل تعبير كرده اند. گاهى هم قلب در قرآن بعنوان وسيله تعقل و فهم ذكر شده است:
«افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها...» (حج، 46)
(آيا آنها در زمين سير نكردند تا دلهايى داشته باشند كه با آن حقيقت را درك كنند... )
«لهم قلوب لايفقهون بها» (اعراف، 179)
(آنها دلهايى [عقلهايى] دارند كه با آن نمى فهمند.)
حال مى خواهيم با استفاده از آيات قرآنى استدلال كنيم كه مجارى شناخت طبيعت عبارتند از:
1- حواس ظاهرى (كه بوسيله آنها مشاهده و تجربه صورت مى گيرد)
2- عقل منزه از شوائب (غالب بر هوى و هوسها و آزاد از تقليدهاى كوركورانه)
1. نقش مشاهده و تعقل در شناخت طبيعت
در قرآن كريم آياتى هست كه انسان را موظف مى كند كه حواس خود را در يافتن حقايق طبيعى بكار گيرد. ما براى نمونه چند تا نمونه را ذكر مى كنيم:
«قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدءالخلق...» (عنكبوت، 20)
(بگو در زمين سير كنيد و ببينيد كه خداوند چگونه خلقت راآغاز كرد...)
«قل انظروا ماذا فى السموات والارض...» (يونس، 101)
(بگو بنگريد كه در آسمان و زمين چه چيزهايى است...)
در اين آيات نظر و رؤيت به معناى ديدن همراه ب ااستنتاج عقلى آمده است. در چند مورد هم از تجاربى عملى كه مقدمه كسب معرفت گشته اند سخن به ميان آمده است. ما براى نمونه سه نمونه آنها را ذكر مى كنيم.
الف - خداوند توسط كلاغ نحوه دفن ميت را به قابيل مى آموزد:
«فبعث الله غرابا يبحث فى الارض ليريه كيف يوارى سواة اخيه قال يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب فاوارى سواة اخى فاصبح من النادمين » (مائده، 31)
(آنگاه خداوند كلاغى را فرستاد كه زمين را كندوكاو كند وبدينوسيله به او نشان دهد كه چگونه جسد برادر خود را دفن نمايد! او گفت واى بر من! آيا من نمى توانم مثل اين كلاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم، و سرانجام از كار خود پشيمان گرديد.)
ب - خداوند امكان بعث اجساد را به مرد صالح مى آموزد:
«او كالذى مرعلى قرية و هى خاوية على عروشها قال انى يحيى هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبئت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائة عام فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه و انظر الى حمارك ولنجعلك آية للناس و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما فلما تبين له قال اعلم ان الله على كل شى ءقدير» (بقره، 159)
(يا همانند كسى كه از كنار دهكده اى عبور مى كرد در حاليكه خراب و ويران شده بود. [با خود] گفت چگونه خداوند اينهارا پس از مرگ زنده مى كند؟ پس خداوند او را يكصد سال ميراند و سپس زنده كرد و بدو فرمود چقدر درنگ كردى؟ گفت يك روز يا قسمتى از يك روز. فرمود: نه بلكه يكصد سال درنگ كردى. نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود كه هيچگونه تغييرى نيافته و الاغ خود را نيز بنگر [كه چگونه از هم متلاشى شده است] و ما ترا حجت براى خلق قرار مى دهيم [كه امرمعاد را انكار نكنند]، و بنگر به استخوانهاى آن [الاغت] كه چگونه آنها را به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آنها مى پوشانيم.هنگامى كه اين حقايق بر او آشكار شد، گفت: اكنون مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است.)
ج - خداوند كيفيت احياى مردگان را براى حضرت ابراهيم عليه السلام مجسم مى سازد:
«و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى قال اولم تؤمن قال بلى ولكن ليطمئن قلبى قال فخذ اربعة من الطيرفصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزء ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم » (بقره، 260)
(و [بخاطرآور] هنگامى را كه ابراهيم گفت خدايا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ فرمود:باور ندارى؟ عرض كرد: چرا، ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد. فرمود: چهار مرغ بگير و آنها را قطعه قطعه كن و در هم بياميز و سپس بر سر هر كوهى قسمتى از آن را قرار ده و بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوى تومى آيند، و بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به حقايق امور عالم داناست.)
ضمنا به طور مكرر در قرآن براى تقريب مطلب به ذهن از تمثيل به محسوسات استفاده شده است، مانند:
«مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مائة حبة...» بقره، 261)
(كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند همانند بذرى هستند كه فت خوشه بروياند كه در هر خوشه يك صد دانه باشد و خداوند بر اين مقدار نيز براى هر كه بخواهد بيفزايد،چه خدا را رحمت بى منتها است و به همه چيز احاطه كامل دارد...)
«و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور» (فاطر، 9)
(خدائى كه بادها را مى فرستد و بوسيله آنها ابر را برمى انگيزاند:پس ما آن را به يك سرزمين خشك و مرده مى فرستيم و آن سرزمين مرده را بدان زنده مى كنيم. اين چنين است رستاخيزبزرگ.)
بنابراين شكى نيست كه از نظر قرآن حواس ظاهرى ابزار اوليه براى برخى از معلومات ما هستند. اما هم در آيات فوق الذكر و هم در آيات ديگرى كه ذيلا ذكر مى كنيم تاثرات حسى به تنهايى كافى براى طبيعت شناسى معرفى نشده است. دلايل ما بر اين ادعا به قرار زير است:
1- در غالب آيات قرآنى كه از پديده هاى طبيعى سخن به ميان آمده صريحا ذكر شده است كه درك آيات الهى در طبيعت و ربط آنها به ذى الايات كار صاحبان عقول و ارباب تفكر است. ما براى نمونه چند نمونه از اين گونه آيات را ذكر مى كنيم:
«هو الذى انزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجرفيه تسيمون و ينبت لكم به زرع و الزيتون و النخيل والاعناب و من كل الثمرات ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون » (نحل، 11-10)
(اوست خدائى كه آب را از آسمان فرو فرستاد تا از آن بياشاميد و درختان را پرورش دهيد. مى روياند بوسيله آن كشت و زيتون و درختان خرما و انگور و همه ميوه جات را.بى شك در اين امر نشانه اى است بر آنهايى كه انديشه مى كنند.)
«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يجعله حطاما ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب » (زمر، 21)
(آيا نمى بينى كه خدا آب را از آسمان فرو فرستاد و آن را درنهرهاى زمين روان ساخت، آنگاه بوسيله آن گياهان رنگارنگ را بروياند و سپس آن را خشك مى سازد و تو آن را زرد شده مى بينى، و سپس آنها را بصورت گياهان خرد شده در مى آورد؟در اين مطلب پندى است براى مردم عاقل.)
«و هوالذى انشاكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع قد فصلنا الايات لقوم يفقهون » (انعام، 98)
(اوست كسى كه شما را از يك نفس آفريد، انسانهايى باآفرينش كامل و انسانهايى وديعه گذاشته شده با آفرينش ناتمام،ما نشانه هاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى دركندبينديشند.)
واژه هاى تفكر، تعقل، تفقه و... كه در آيات فوق بكاررفته اند همگى (با اختلاف مراتب) حاكى از اين هستند كه براى فهم طبيعت بايد از قوه عاقله استفاده كرد. مثلا تفكر، كه در آيات زيادى وارد شده است، عبارت از اين است كه از آگاهي هاى قبلى شروع كنيم و به آگاهي هاى جديد برسيم.
واژه هاى تعقل و تفقه و... نيز حاكى از سير عقلى هستند. پس شناختهايى كه از مبادى حسى شروع مى شود بايد با تفكر و تعقل توام شوند تا به معلومات ما بيفزايند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: (1)
«فانك لو رايت حجرا يرتفع فى الهواء علمت ان راميا رمى به، فليس هذا العلم من قبل البصر، بل من قبل العقل، لان العقل هوالذى يميزه، فيعلم ان الحجر لايذهب علوا من تلقاء نفسه...»
(پس تو اگر سنگى را ببينى كه در هوا بالا مى رود مى دانى كه اين را شخصى پرتاب كرده است. اين علم از طريق چشم بدست نيامده است، بلكه از طريق عقل حاصل شده است،زيرا اين عقل است كه اين را تحليل مى كند و نتيجه مى گيرد كه سنگ بخودى خود بطرف بالا نمى رود...)
بدين ترتيب مى توان گفت كه تجربه و مشاهدات ماگر چه براى كسب اطلاع از جهان خارج ضرورى هستند، اما كافى نيستند و اگر ما تنها به حواص ظاهرى مان اكتفا كنيم نمى توانيم جهان خارج را تعبيركنيم و بين حوادث طبيعى ارتباطى قائل شويم. در واقع از نظر حواس ظاهرى انسان با برخى ديگر از حيوانات فرقى ندارد و حتى در برخى موارد آنها از انسان مجهزترند. چيزى كه انسان را از حيوانات متمايزمى سازد استعداد او براى بينش عمقى درباره جهان وتفسير حوادث است و اين به خاطر قوه اى است درانسان موسوم به قوه عاقله، كه مى تواند علائم دريافت شده توسط حواس را بهم ربط دهد و جهان را تفسيركند. حواس يك سلسله علائم مجزا به ما مى دهند و اين عقل است كه اين علائم را به هم ربط مى دهد.
2- در قرآن آيات زيادى داريم كه حاكى از اين هستندكه در بعضى افراد چشم و گوش و قلب نقشى را كه به آنها محول شده است ايفا نمى كنند. بسيارند افرادى كه آيات الهى را در طبيعت مى بينند ولى در آنها تدبرنمى كنند و از آنها بهره نمى گيرند.
«لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لم يسمعون بها...» (اعراف، 179)
(آنها دلهايى [عقلهايى] دارند كه با آن نمى فهمند [انديشه نمى كنند] و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوشهايى دارندكه با آن نمى شنوند...)
«ام لهم اعين يبصرون بها، ام لهم آذان يسمعون بها...» (اعراف، 195)
(آيا آنان چشمانى دارند كه با آن ببينند يا گوشهايى دارند كه باآن بشنوند؟...)
«و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لا يسمعون »(انفال، 21)
(و نباشد مانند كسانى كه مى گفتند: شنيديم، ولى در حقيقت نمى شنيدند.)
«افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها اوآذان يسمعون بها فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (حج، 46)
(آيا آنها در زمين سير نكردند تا دلهايى داشته باشند كه با آن حقيقت را درك كنند يا گوشهاى شنوايى كه نداى حق رابشنوند، چرا كه چشمهاى ظاهرى نابينا نمى شود، بلكه دلهايى در سينه ها جاى دارد بينايى اش را از دست مى دهد.)
از نبى اعظم صلى الله عليه وآله وسلم نيز نقل شده است كه فرمود:
«ليس الاعمى من يعمى بصره، انما الاعمى من تعمى بصيرته » (2)
(كور كسى نيست كه فاقد بصر است بلكه كسى است كه فاقدبصريت است.)
و از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«فالصورة صورة انسان، و القلب قلب حيوان، لايعرف باب الهدى فيتبعه و لا باب العمى فيصد عنه و ذلك الاحياء» (3)
(چهره او چهره انسان است و قلبش قلب حيوان; راه هدايت را نمى شناسد كه از آن طريق برود، و به طريق خطا پى نبرده تاآن را مسدود سازد. پس او مرده اى است در ميان زندگان.)
به نظر ما چشم و گوش و بقيه حواس ظاهرى وسيله هستند براى عقل و در صورتى كه كار آنها بوسيله تعقل تكميل نشود ناقص خواهد بود. چشم مى بيند و عقل تاثرات حسى را تفسير مى كند و حكم صادر مى نمايد.كار بصر را وقتى مى توان كامل تلقى كرد كه همراه بابصيرت باشد، يعنى به دنبال كار حس تعقل بيايد. درتاييد اين تعبير، آيات زير را بعنوان نمونه ذكر مى كنيم:
«افانت تسمع الصم و لو كانوا لايعقلون » (يونس، 42)
(آيا تو مى توانى سخن خو را به گوش كران برسانى هر چه نفهمند؟)
«و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون ان شرالدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون »(انفال، 22-21)
(و همانند كسانى نباشيد كه مى گفتند شنيديم ولى در حقيقت نمى شنيدند. بدترين جنبندگان نزد خداوند افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.)
در نهج البلاغه از امام على عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«فانما البصير من سمع فتفكر و نظر فابصر، و انتفع بالعبرثم سلك جددا واضحا يتجنب الصرعة فى المهاوى والضلال فى المغاوى...» (4)
(زيرا شخص بصير آن است كه بشنود و بينديشد. نگاه كند وعبر گيرد، و از آنچه موجب عبرت است نفع برد. پس درجاده اى روشن گام نهد و از راههايى كه به سقوط و گمراهى وشبهات اغوا كننده منتهى مى شود دورى جويد...)
3- آيات قرآنى حاكى از اين هستند كه تمام شناختهاى ما مبدا حسى ندارند و ما شناختهايى داريم كه منشا آنها تاثرات حسى نيست. شاهد ما بر اين مطلب دو دسته از آيات هستند:
الف - در يك دسته از آيات خداوند منطق كسانى راكه تنها محسوسات را تكيه گاه خود قرار مى دهندمحكوم مى كند:
«و اذقلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و انتم تنظرون »(بقره، 55)
(و هنگامى كه گفتيد: اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا [با چشم خود] ببينيم، پس درهمين حال صاعقه شما را گرفت، در حاليكه تماشا مى كرديد.)
«و قال الذين لا يرجون لقاءنا لو لا انزل علينا الملائكة اونرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم و عتوا عتواكبيرا» (فرقان، 21)
(و كسانى كه به ديدار ما اميد ندارند گويند: چرا فرشتگان بر مافرو فرستاده نشدند يا چرا ما پروردگار خود را نمى بينيم؟ آنهادر مورد خود بزرگ منشى نمودند و سركشى نمودند، سركشى بزرگ.)
«يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون » (روم، 7)
(آنان به امور ظاهرى دنيا آگاهند و از عالم آخرت بكلى بى خبرند.)
ب - قرآن به ما مى آموزد كه ما برخى از حقايق مربوط به عالم طبيعت را با حواس ظاهرى خود درك نمى كنيم:
«الله الذى رفع السموات بغير عمد ترونها...» (رعد، 2)
(خدائى كه آسمانها را بدون ستونى كه شما ببينيد برافراشت...)
«فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون » (الحاقه، 39-38)
(قسم به آنچه مى بينيد و آنچه نمى بينيد.)
«سبحان الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون » (يس، 36)
(منزه است آنكه همه جفتها را بيافريد، از گياهانى كه زمين مى روياند و انسانها و آن چيزها كه ندانند.)
و نيز قرآن به ما مى آموزد كه تنها الله بر غيب آسمانهاو زمين داناست. البته كسانى نيز كه خداوند بخواهد ازاين بخش نامحسوس بهره مند مى شوند:
«ان الله يعلم غيب السموات و الارض و الله بصير بماتعلمون » (حجرات، 18)
(خداوند غيب آسمانها و زمين را مى داند و به آنچه شما مى كنيدآگاه است.)
«عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احد الا من ارتضى من رسول...» (جن، 27-26)
(او آگاه به غيب است و هيچكس برغيب او آگاه نيست مگرآنكس كه از رسولان خود برگزيده است...)
متاسفانه در قرون اخير برخى از متفكران مسلمان اين فكر را رواج داده اند كه تجربه تنها راه بدست آوردن معرفت است و مطالعه تجربى كتاب طبيعت به تنهايى ما را به معرفت خداوند نائل مى سازد. (5) ما هم دراينكه تجربه و مشاهده يك ابزار بسيار مهم براى شناخت طبيعت است با آنها موافقيم و حتى معتقديم كه مسلمانان در اين بخش بسيار كوتاهى كرده اند، ولى ضمنا عقيده داريم كه اولا: همه اطلاعات ما در طبيعت منشا حسى ندارد و ثانيا: مشاهدات و تجربيات ما نيزبدون تكيه به اصول عقلى هرگز منشا هيچگونه علمى نخواهند شد. در مورد «خداشناسى علمى » هم ماننداستاد شهيد مطهرى معتقديم كه:
«حد تجربه فقط شناخت آثار خداوند است. اماشناخت خداوند به كمك آثار شناخته شده از راه تجربه، نوعى استدلال عقلى محض است.»
دليلش هم واضح است: تجربه را همه مى كنند ولى درنتيجه آن به خداشناسى نمى رسند.
بعلاوه، علم امروز تنها اسما شامل مسائلى مى شودكه با روش تجربى قابل بررسى هستند، والا فى الواقع شامل بسيارى از عناصرى است كه مستقيما از حس نتيجه نشده اند. در حقيقت مى توان گفت كه در تمامى علوم طبيعى شناخت ما بر مبناى استنباط از روى آثاراست و ما هيچ كدام از قوانين فيزيكى يا شيميايى رامستقيما از تجربه بدست نياورده ايم و در واقع آنها برمبناى استنتاجات عقلى بدست آمده اند. خود ماده رانيز ما با استنتاجات عقلى مى شناسيم، چه آزمايشهاى فيزيكى و شيميايى تنها خواص و عوارض ماده را به مامى دهند. اين ديد كه عمده شناخت ما از دنياى مادى ازطريق استنباط عقلى است مورد تاييد اكثريت علماى طبيعى عصر حاضر نيست، اما بقول اينشتين بهتر است به صحبت علماى فيزيك نگاه نكنيم، بلكه به عمل آنها نظر افكنيم. حقيقت اين است كه در كارهاى علمى بسيارى از كسانى كه ديد پوزيتيويستى دارندتخلف از ادعايشان را مى بينيم. بعلاوه در ميان خودعلماى طبيعى غرب نيز افراد برجسته اى را مى بينيم كه به نقش عمده استنتاجات عقلى در تعبير پديده هاى طبيعى اعتراف دارند.
اينشتين در يك سخنرانى در سال 1933 تحت عنوان عنوان «درباره روش فيزيك نظرى » در دانشگاه آكسفوردچنين گفت:
«... نيوتون كه نخستين بينانگذار يك دستگاه فيزيك نظرى جامع كارآمد بود هنوز فكر مى كرد كه مى توان مفاهيم اساسى و قوانين دستگاهش را از تجربه استنتاج نمود. منظور او از جمله و فرضيه ها ساخته من نيست،نيز همين بود.
در واقع در آن زمان بنظر نمى رسيد كه مفاهيم زمان ومكان مشكلى در برداشته باشند. مفاهيم جرم و اينرسى و نيرو و قوانين مرتبط كننده آنها نيز بنظر مى رسيد كه مستقيما از تجربه گرفته شده باشند. با قبول اين مبانى قانون مربوط به نيروى ثقل را نيز مى توان از تجربه نتيجه گرفت و بنابراين معقول بنظر مى رسيد كه اين مطلب درمورد ساير نيروها نيز صادق باشد.
از نحوه اى كه نيوتون مفهوم فضاى مطلق را (كه ساكن مطلق است) عرضه كرده است بخوبى برمى آيدكه او در اين باره آرامش خاطر نداشته است. در واقع اودريافته بود كه چيزى از دنياى تجربه با اين مفهوم مربوط نمى شود. در مورد استفاده از نيروهايى كه از دورتاثير مى كنند نيز او احساس كاملا رضايت بخشى نداشت. ممكن است موفقيت عملى عظيمى كه اين نظريه داشت نيوتون و فيزيكدانان قرون 18 و 19 را ازتشخيص هويت ذهنى مبانى اين دستگاه غافل كرده باشد.
بالعكس، اكثر فلاسفه طبيعى آن ادوار بر اين عقيده بودند كه مفاهيم اساسى و اصول موضوعه فيزك ابداعات آزاد ذهن بشر نيستند بلكه از تجربه انتزاع شده اند، يعنى به روشهاى منطقى بدست آمده اند.نادرستى اين عقيده در واقع پس از عرضه شدن نظريه نسبيت عام آشكار گشت. چه اين نظريه نشان داد كه مى توان حقايق تجربى بيشترى را به نحورضايت بخش تر و بر اساس كاملا متفاوت با نظريه نيوتون توضيح داد. اما صرفنظر از مساله برترى يك ازاين دو نظريه بر ديگرى، هويت ذهنى داشتن اين اصول اساسى را مى توان از اين حقيقت استنباط نمود كه مامى توانيم دو نظريه كاملا متفاوت كه هر يك تا حدزيادى با تجربه سازگار است در نظر بگيريم. اين ضمنانشان مى دهد كه هرگونه كوشش جهت بدست آوردن مفاهيم اساسى و اصول موضوعه مكانيك از تجارب مقدماتى محكوم به شكست مى باشد.
آيا با وصف اينكه اصول اساسى فيزيك نظرى رانمى توان از تجربه استنتاج نمود و بلكه بايد آزادانه ابداع شود، مى توان انتظار داشت كه به راه صحيح برسيم، و آيا اين راه صحيح خارج از اذهان ما وجوددارد؟ آيا با وجود نظريه هايى (نظير مكانيك كلاسيك)كه بدون رسيدن به كنه مطلب تا حد زيادى با تجربه سازگارند مى توانيم انتظار داشته باشيم كه تجربه به تنهايى ما را راهنمايى كند؟ من بدون هيچ تاملى جواب مى دهم كه بلى به عقيده من يك راه صحيح وجود دارد و ما مى توانيم اين راه را پيدا كنيم. تجاربى كه تاكنون داشته ايم به ما اين اجازه را مى دهند كه عقيده داشته باشيم طبيعت خود مصداق ساده ترين انديشه هاى رياضى قابل تصور است. اعتقاد راسخ من اين است كه ما با استفاده از ابزارهاى رياضى محض مى توانيم مفاهيم و قوانين مرتبط كننده آنها را كه كليد شناخت پديده هاى طبيعت هستند بدست آوريم. آزمايشها ممكن است ملهم مفاهيم رياضى مناسب باشند، اما به طور قطع نمى توان اين مفاهيم را از تجارب استنتاج نمود. البته آزمايش همچنان يگانه معيار مفيد بودن يك ساختار رياضى خواهد بود، اما خلاقيت در جنبه رياضى مطلب است. بنابراين به يك اعتبار من عقيده دارم كه، همانطور كه قدما تصور مى كردند، فكر محض مى تواند به درك حقيقت نائل شود.»
غرض ما از نقل اين اقوال اين بود كه نشان دهيم برخى از محققين بزرگ معاصر نيز كاملا متوجه كافى نبودن تجربه براى تفسير طبيعت بوده اند والا در اهميت ضرورت تجربه شكى نيست و محققين مسلمان نبايدپيام را كه آياتى نظير:
«قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بداالخلق...» (عنكبوت، 20)
(بگو در زمين سير كنيد و ببينيد كه خداوند چگونه خلقت راآغاز كرد...)
«قل انظروا ماذا فى السموات والارض...» (يونس، 101)
(بگو بنگريد كه چه چيزهايى در آسمانها و زمين است...)
در مورد كاوش در طبيعت براى يافتن رموز خلقت دارند به باد فراموشى بسپارند. اما در عين حال بايدمتوجه باشند كه قرآن در عين اينكه ما را به مطالعه تجربى كتاب طبيعت مى خواند اهميت تفكر و تعقل و... را نيز به ما گوشزد مى كند و به ما مى آموزد كه نبايدتنها به محسوسات قناعت ورزيم، بلكه بايد با دريافتن پشت ظواهر طبيعت خود را به خالق آن نزديكتر كنيم.
2. نقش وحى و الهام در شناخت طبيعت
از بعضى از آيات قرآن استنباط مى شود كه معلم اصلى براى تمام علوم خود ذات بارى تعالى است:
«اقرا باسم ربك الذى خلق... علم الانسان ما لم يعلم » (علق، 5-1)
(بخوان به نام پروردگارت كه آفريد... بياموخت به آدمى آنچه را كه نمى دانست.)
«و علم آدم الاسماء كلها...» (بقره، 31)
(و به آدمى همه اسماء را تعليم داد.)
حداقلى كه مى توان از اين آيات استنباط نمود اين است كه خداوند استعداد كسب دانش و ابزار لازم براى آن را در وجود انسان به وديعه نهاده است.
على عليه السلام به مردى كه مى گفت در قرآن تناقضات مى بيندفرمود:
«و ليس كال العلم يستطيع صاحب العلم ان يفسره لكل الناس لان منهم القوى و الضعيف و لان منه، يطاق حمله ومنه، لا يطاق حمله الا من يسهل الله له حمله و اعانه عليه من خاصة اوليائه...»
(و هر علمى را سزاوار نيست كه دارنده آن براى همه مردم تفسير كند، زيرا در ميان آنها قوى و ضعيف وجود دارد و ازجمله دانشها چيزى است كه حمل آن ميسر است و چيزى كه حمل آن ميسر نيست مگر بر خواص اولياء خدا كه حمل آن رابر آنان آسان كرده و به آنها در اين مورد استعانت كرده است...)
برخى آيات قرآنى حاكى از اين هستند كه غير ازمجارى عمومى شناخت، مشاهده و تفكر، مجراى مستقيم ترى براى دريافت حقايق عالم از واهب العلم وجود دارد، ولى اين مجرا همگانى نيست و تنها بندگان خاصى از آن بهره مند هستند. اين آيات را مى توان به چند دسته تقسيم كرد:
1- در برخى از آيات آمده كه خداوند علوم خاصى را به بندگان خاصى تعليم فرموده است:
«و قتل داود جالوت و آتاه الله الملك و علمه مما يشاء...» (بقره، 251)
(و داود جالوت را كشت و خداوند او را حكومت بخشيد و ازآنچه مى خواست به او تعليم داد...)
«رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاويل الاحاديث » (يوسف، 101)
(پروردگارا از ملك جهان به من دادى و مرا از علم به تعبيرخوابها آگاه كردى.)
«فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما» (كهف، 65)
(پس بنده اى از بندگان ما را يافتند كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از نزد خويش دانش آموخته بوديم.)
«اذا قال الله يا عيسى ابن مريم... و اذ علمتك الكتاب والحكمة و التورية و الانجيل...» (مائد، 110)
(و به ياد بياور هنگامى را كه خداوند به عيسى پسر مريم گفت... و هنگامى كه كتاب وحكمت و تورات و انجيل به توآموختم...)
و در برخى از آيات اين قبيل تعليم از معلم بشرى نفى شده است:
«ان هوالا وحى يوحى علمه شديد القوى » (نجم، 5-4)
(سخن او نيست مگر وحى خدا، او را فرشته بسيار توانا علم آموخته است.)
«و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر...» (نحل، 103)
(و ما كاملا آگاهيم كه آنها [كافران] مى گويند اين آيات را بشرى به او تعليم مى دهد... )
«و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم » (نساء، 113)
(و خداوند كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه رانمى دانستى به تو آموخت...)
2- در يك دسته از آيات صحبت از وحى به انبياء است:
«فاوحى الى عبده ما اوحى ما كذب الفواد ما راى » (نجم،11-10)
(پس خدا به بنده خود وحى فرمود آنچه را كه هيچكس درك آن نتواند كرد. آنچه او ديد دلش آن را دروغ نپنداشت.)
«و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فاذا هى تلقف مايافكون » (اعراف، 117)
(و به موسى وحى كرديم كه عصاى خود را بيفكن و چون بيفكند آنچه را كه به دروغ جادو كرده بودند فرو برد.)
«اكان للناس عجبا ان اوحينا الى رجل منهم ان انذرالناس...» (يونس، 2)
(آيا براى مردم شگفت انگيز است كه ما به مردى از خودشان وحى فرستاديم كه مردمان را بيم بده...)
«فاوحينا اليه ان اصنع الفلك...» (مومنين، 27)
(پس به او [نوح] وحى كرديم كه كشتى را در حضور ما ومطابق فرمان ما بساز...)
3- يك دسته از آيات هم حاكى از وحى به غير انبياءهستند:
«و اذا اوحيت الى الحواريين ان امنوابى و برسولى قالواآمنا و اشهد باننا مسلمون » (مائده، 111)
(و [ياد كن] هنگامى كه به حواريون وحى كرديم كه به من ورسول من ايمان آوريد. آنها گفتند: ايمان آورديم، خدايا تو گواه باش كه ما تسليم امر تو هستيم.)
«و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه...» (قصص، 7)
(و به مادر موسى الهام كرديم كه طفلت را شيرده...)
در اين مورد وحى به الهام (در دل افكندن) تعبيرشده است.
چيزى كه از مجموع اين آيات بر مى آيد امكان تعليم از واهب العلم بطريقى جز طريق متداول مشاهده وتفكر است و البته اين هم ذو مراتب مى باشد. مراتب بالاى آن كه وحى به اصطلاح امروزى است مخصوص انبياء است و طبق آيه شريفه:
«و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء...» (شورى، 51)
(در خور هيچ انسانى نبود كه خدا با او سخن گويدمگر به وحى از پس پرده اى يا از طريق رسولى كه خداوند خود فرستند تا به امر او هر چه را خواهد وحى كند...)
از طريق القاء معنى در قلب نبى به طور مستقيم،خلق كلام، و ارسال فرشته صورت مى گيرد و مراتب پايين تر از طريق الهام تحقيق مى پذيرد.
اكنون ما مى خواهيم نتيجه بگيريم كه همانطورى كه وحى طبق آيات شريفه:
«تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض. منهم من كلم الله ورفع بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البينات وايدناه بروح القدس...» (بقره، 253)
(بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم. در ميان آنها بود كسى كه با او خدا سخن گفت، و بعضى را خداونددرجاتى برتر داد، و به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم واو را با روح القدس تاييد كرديم...)
«و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب اويرسل رسولا...» (شورى، 51)
(در خور هيچ انسانى نبود كه خدا با او سخن گويد مگر به وحى يا از پس پرده اى يا از طريق رسولى كه خداوند خود فرستد تابه امر او هر چه را خواهد وحى كند...)
داراى مراتب مختلف است، الهام هم كه پايين تر از آن است داراى مراتب است. برخى افراد از حد اعلاى آن برخوردارند و برخى از حد ضعيف آن. در مراتب بالاى آن حقايق بدون طلب و فكر برق آسا ظاهر مى شود و درمراتب پايين تر به علت ممارست با مسائل يك موضوع خاص، مطالب جديد و نوظهورى بر او كشف مى شود.برخى از علماى طبيعى معاصر به وجود اين قوه اعتراف كرده اند. دكتر الكسيس كارل ( برنده جايزه نوبل در فيزيولوژى و پزشكى) در كتاب انسان، موجود ناشناخته مى گويد:
«به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، ازخصايص ديگرى چون اشراق و تصور خلاقه برخوردارند. با اشراق چيزهايى را ك بر ديگران پوشيده است مى يابند و روابط مجهول بين قضايايى را كه ظاهرابا هم ارتباطى ندارند مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را به فراست در مى يابند. تمام مردان بزرگ ازموهبت اشراق برخوردارند و بدون دليل و تحليل، آنچه را كه دانستنش اهميت دارد مى دانند.
دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى. علوم، ترقى خود را مرهون اين هر دو دسته متفكر است.
و بقول تاونز فيزيكدان برنده جايزه نوبل:
«دانش علمى در اذهان عمومى از طريق استنتاج منطقى يا جمع آورى اطلاعات، كه به روش هاى متداول... تحليل مى شود، بدست مى آيد. اما يك چنين توصيف از كشف علمى تحريفى آشكار از موضوع واقعى است. غالب كشفيات مهم علمى به طريقى كاملامتفاوت صورت مى گيرد و خيلى بيشتر شبيه الهام است.
يك مثال جالب و معروف كشف حلقه بنزن توسطككوله است. او در حاليكه در كنار بخارى خود غرق درتفكر بود از تخيل يك مولكول شبيه مار، مارى كه دمش را در دهانش گرفته، به اين فكر افتاد. ما هنوز نمى توانيم آن فرايند انسانى را كه منجر به خلق يك بصيرت علمى جديد مهم و قابل ملاحظه مى شود، توصيف كنيم. اماواضح است كه كشفيات بزرگ علمى، جهش هاى واقعى، معمولا از طريق روش علمى صورت نمى گيرد،بلكه چنانكه در مورد ككوله رخ داد... از الهاماتى كه به همان اندازه واقعى هستند نتيجه مى شود.»
اثر الهام را در كارهاى بعضى نوابغ مى بينيم. مثلاگاهى بعضى نوابغ رياضى (نظير گاوس) قضايائى نوشته اند كه چندين قرن بعد از آنها به اثبات رسيده است.
هويل (اختر فيزيكدان مشهور انگليسى) معتقداست كه سازمان مندى جهان بوسيله يك ابر عقل اداره مى شود كه تحول آن را از طريق فرايندهاى كوانتومى هدايت مى كند. اين ابر عقل با عمل كردن درسطح كوانتومى مى تواند تفكرات يا انديشه هائى ازآينده را به صورت آماده در مغز انسانها بكارد، و اين منشاء الهام در آثار رياضى يا موسيقى است.
هويل بياد مى آورد كه يكبار فاينمن (فيزيكدان معروف آمريكائى) احساسى را كه در لحظات نادر الهام رخ مى دهد براى وى توصيف كرده بود. بيان فاينمن اين بوده كه لحظات الهام همراه با حالت وجد فوق العاده است و اينكه اين حالت ممكن است دو سه روزى طول بكشد. هويل از فاينمن مى پرسد كه براى خود او اين حالت چند بار رخ داده است. فاينمن جواب مى دهد:چهار بار. هويل متذكر مى شود كه براى خود وى اين حالت تنها يكبار رخ داده است.
هويل در تبيين اينكه چگونه بتهوون در حالت كرى كامل توانست سمفونى شماره نه خود را بنويسد،معتقد است كه دريافت علائم كيهانى وى را به اين كارموفق ساخت، و به عبارت ديگر خلق اين قبيل آثارهنرى از طريق الهام ميسر است.
در پايان اين بخش ذكر اين نكته لازم است كه گر چه الهام و اشراق وسيله اى براى كسب معارف است، امااين دريچه به روى همه كس و در همه اوقات باز نيست(ذلك فضل الله يوتيه من يشاء... - جمعه، 4.) راهى كه به روى همه باز است و بايد از آن براى شناخت طبيعت به طور مستمر استفاده كنند استفاده از مشاهده و تفكراست و البته براى اينكه اين راه منتهى به نتيجه صحيح شود بايد شرايطى صدق كند كه در بخشهاى بعد به آنهااشاره خواهيم كرد.
منابع:
1) مجلسى، بحارالانوار، ج 3، صص 147-146.
2) الهندى، كنزالعمال، خ 1220.
3) نهج البلاغه، خطبه 87، ص 119، ترجمه و شرح فشرده اى برنهج البلاغه، ج 1، ص 207.
4) نهج البلاغه، ص 213; ترجمه و شرح فشرده اى برنهج البلاغه، ج 2، ص 145.
5) به عنوان نمونه به كتابهاى زير مراجعه شود:
محمد تقى شريعتى، تفسير نوين، ص 9; مهدى بازرگان، راه طى شده، ص 68; ابوالحسن ندوى، ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمين، ص 108; عفيف عبدالفتاح طباره، روح الدين الاسلامى، ص 270;
|